امروز از صبح که بیدار شدم حال خیلی خیلی خوبی داشتمتا دمنوش حاضر شودتقویم را اوردم و نگاهی بهش انداختم...اوهوم اوهومی گفتم ....چند تا آهنگ شادددد گوش دادم و بعد از مدتی تکانی به کمر مبارکم دادممیدانید.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
ساعت حول و حوش ده صبح بود...زنگ زدم به مهتاب (رفیق بیست و شش ساله ام.)قرار گذاشتیم...تند و تند صبحانه ای خوردم...دو سه تا لقمه نان و پنیر و گردو هم اماده کردم که با هم بخوریم...وضو گرفتم...ساعت دوازد
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
این پاییز دوست داشتنی معلوم نیست چه میکند با دل ما که هی دوست داریم فرت و فرت بریم بیرون ....چای دم نکردم.به جایش یه ویتامین سی خوردم و چند لقمه ای نان .پنیر.گردو.تند و تند وضو گرفتم ...چادر مشکی عربی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
خانم بغل دستی ام رو میکند بهم و میگوید: همین الان یه دستمال بردار و رژ روی لبهات رو پاک کن..دلم میخواهد با پشت دست بکوبم تو دهنش اما باز کنترل میکنم خودم رارویم را ازش برمیگردانم..دلجویی میکند...اما د
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
درست است که حالمان خیلییی گرفته است امااااا:هوای اینجا سه روز است که بارانیستدیروز را از صبح زدیم به بی خیالی.دست بر دست همسر دادیم و از ۹صبح زدیم بیرون.رفتیم بازارچه ای تقریبا وسط شهر.املت سفارش دادی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
انقد غلت خوردم تا بلکه خوابم ببره اما نبرد که نبرددستم رو بردم سمت دست همسر خواستم بیدارش کنم اما دلم نیامد.بیدارش کنم که بگم چه؟ حال اینروزهای او که از من بدتر است..هولنکند یه وقت خدایی نکرده؟؟گوشه ی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
حالا که نوشتم و کمی آرام شدم ...هنذفری میگذارم و پلی میزنم..ای جانم ... من با این آهنگ خاطره دارم: پشت دیوار شب یه راهی دارهکه میره یه راست در خونه ی ستارهچهار قدم از ور دل ما که رد شیمیبینی ماه شب چه
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
زن دایی بزرگه زنگ زده بود بهم..گله کرد که چرا گوشی موبایلم یکسره خاموش است و تلفن خانه راهم یکی در میان جواب میدهم...راستش را گفتم:آقام خدا بیامرز میگفت: تلفن اسباب غیبته...هیچ منفعتی نداره جز اینکهبا
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
میرسیم به وقت هایی که:حالش خوب است...هورمون هایش میزون است....صبح زود بیدار میشود...صورتش را میشوید...پیراهن چین چینی کوتاه گل گلی اش را میپوشد...موهایش را شانه میزند...ته آرایشی میکند... کمی میرقصد..
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان